ادامه ماجرای گل پسرم
با اینکه نمیخواستم به عزیز بگم که تو تو دلم هستی و داری بزرگ میشی، اما وقتی نگرانی شو دیدم دلو زدم به دریا و بهش گفتم. آخه فکر میکرد خدای نکرده مشکلی هست که ما نی نی نداریم. خب ما هم برنامه خاص خودمونو تو ذهنمون داشتیم و خب بقیه جور دیگه ای فکر میکردن. دو سال اول که من دانشجو بودم و بین زنجان و تهران در رفت و آمد. اونوقت دیگه آوردن نی نی و نگه داشتنش خیلی سخت میشد، در حالی که من و بابایی هنوز طعم زندگی مشترک بی دغدغه رو نچشیده بودیم... تا به خودمون میومدیم،جمعه میشد و من باید بار و بندیل سفر به تهران رو می بستم و بعدشم تا چهارشنبه درگیر دانشگاه بودم. گاهی از یه پارک رفتن بقیه تو عصر جمعه حسرت میکشیدیم، واقعا تو اون دوران سخت بود. یادمه یکی از فامیل ها ازم پرسید که نی نی نمیاری؟ گفتم خب من الان اصلا شرایطشو ندارم و درس میخونم. با طعنه بهم گفت آآآآره، درسم بهانه است!! خب جلوی حرف چنین کسانی رو نمیشه گرفت، باید تو این شرایط فقط گوشتو بگیری و به کار خودت برسی. سال بعدشم دیدیم شرایط مالی مون یه کم ناجوره و بورس بابایی هم درست نشده، دیگه بقیه شو سپردیم به خودش. هنوزم بورس بابایی جور نشده، حکمتش رو نمی فهمیم چرا اما خب خواست خدا اینطوریه. ما هم راضی هستیم به رضای خودش. حالا هم اگه تو رو تو دامنم دارم، از برنامه ریزی و لطف همون خداست. گاهی از احساس مادر شدن و مسئولیت ها و شاید سختی هاش به ترس میافتادم و گاهی شوق بغل کردنت امونم نمیداد...
خلاصه... به عزیز گفتم و ازش خواستم که به کسی نگه، اونم نگفت اما چطور نگفت :)) همچین تابلو ازم مراقبت میکرد که همه فهمیدن :) خب بالاخره همه قرار بود بفهمن. بابایی هم خیلی تابلو بود، همش میگفت از این بخور از این نخور. از همین حرفهاش بود که سیما فهمید :) خاله سیما هم که تیزه و دیگه مچمو گرفت.
دوران خوبی بود تا اینکه یک سری دردها تو پهلوم مبهم میومدن و میرفتن. اولش خیلی به خارج رحمی بودن حاملگیم شک کردم، اما وقتی گفتن قلب تشکیل شده و جنین تو ساک دیده شده، خیالم راحت شد... با وجود این بعضی وقتها دردم میگرفت و امونم نمیداد. با انجام چند تا سونو پشت سر هم و تشدید دردهام، دکتر عباسی به اینکه شاید دوقلو بوده و یکی دیگه خارج رحمی شده شک کرد. فرستادم برای بستری شدن تو بیمارستان، یادمه شب بود و ما رفتیم بیمارستان اما من از ترس بستری نشدم. آخه اولین بارم بود که میخواستم بستری شم و بعد از اتفاقهایی که ممکن بود بیافته میترسیدم. همیشه با خودم فکر میکردم اولین باری که من تو بیمارستان بستری میشم کی خواهد بود و به چه دلیلی و اون روز فهیمدم :))
فردا صبحش رفتم و دکتر که دید دیشب به حرفش گوش نکردم و بستری نشدم با عصبانیت نوشت برای بستری شدن، کل مسیر رو گریه میکردم، عزیز هم با من بود. حالم خیلی بد بود ونگران از دست دادنت بودم. یادمه هفته آخر کلاسهام تو ترم اول پیام نور بود که مجبور شدم خیلی از کلاسهامو کنسل کنم. اما خب چاره نبود.
چند روزی تو بیمارستان موندم و بعد که دیدن خطری از بابت خارج رحمی نیست، مرخصم کردن. اولش میگفتن شاید مجبور شن جراحی کنن و این ممکن باعث سقط بچه تو رحم بشه. نگران بودم. زندایی نیلوفر یه دعایی برام فرستاد که بنویسم و بذارم پیشم. وقتی خوندمش اشک از چشام جاری شد. یه تذکر بود که اگه خدا بخواد خودش فرزندتو نگه میداره و این از دست کسی غیر خودش برنمیاد، دعا این بود:
وَ اِن کُلُّ نَفسٍ لَمّا عَلَیها حافِظٌ فَلیَنظُرِالانسانَ مِمَّ خُلِقَ ،خُلِقَ مِن ماءِ دافِقِ فَااللهُ خیرٌ حافِظاً وَ هوَ اَرحمُ الراحِمینَ
خدایا شکرت که تا اینجاش خودت گل پسرمو حفظ کردی و بعد از اینشم به تو میسپارم...
راستی مامانی تو این یه ماه اخیر خیلی تو دلم ووول میخوری :) الان هم داری لگد میزنی. دلم برات ضعف میره وقتی حرکاتتو از رو شکمم میبینم. دلم برات تنگ شده....
خدایا محمدطاهامو سالم و صالح برسون به من و باباییش....
راستی همون دوران بود که خواب دیدم دو تا پسر دارم و اصلا از درد زایمان خبری نبود. یکی بزرگتر و شبیه بچگی هایی بابایی بود و یکی کوچکتر و شبیه خانواده ما بود. فک رکنم نی نی دوممون هم پسر باشه و واست داداشی بیاریم :)


ادامه ماجرای گل پسرم
